بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
عشق مامان
عشق مامان
تاريخ : پنجشنبه 1 ارديبهشت 1390 | نویسنده : پریسا
بازدید : 126 مرتبه

فرشته  مامان 

امروز آخرین روزیه که اومدم سر کار و قراره که دیگه نیام . خودت که می دونی همش به خاطر تو وروجکه . دوست ندارم زیاد به تو فشار بیارم و اذیتت کنم .

راستش دلم واسه سر کار اومدن تنگ می شه . واسه همکارم هم همین طور . ولی خوب واقعا الان به استراحت احتیاج دارم  بعضی وقتا صبح که بیدار می شم به زور از توی رختخواب بلند می شم . آخه مامانی ماشالله تو بزرگ شدی و شبها تکون خوردن واسم خیلی سخته به خاطر همین خوب نمی خوابم . 

همه می دونن که من بچه ام و همسرم رو به کار ترجیح می دم و با اینکه کار کردن رو خیلی دوست دارم حداقل تا زمانی که  نی نیم رو از شیر نگرفتم سر کار نمی رم . شاید توی خونه کارهای جانبی انجام بدم اما کار ثابت اصلا . 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 30 فروردين 1390 | نویسنده : پریسا
بازدید : 153 مرتبه

 جیگر مامان 

دلم می خواد واست یه جشن درست و حسابی بگیرم که بیان ببینن دخملم چه ماهیه . می خوام جشن توت فرنگی واست بگیرم . آخه مثل خودت هم خوشمزه است هم خوشکله 

مامانی دنبال یه اسم خوشکل بودم واست . یه اسمی که خیلی دخترونه و ملوس باشه و در عین حال معنیش خیلی واسم مهم بود . من و بابایی یه اسم خوب واست پیدا کردیم اگه گفتی ؟؟؟؟؟؟؟

اسمت و می خوام بذارم ........................................................................................................................

آروشا(درخشان و باهوش و مقتدر ) 

سه تا مشخصه ای که دوست دارم مثل اسمت داشته باشی . 

راستی دیشب خاله لی لی خونمون بود و سرش رو روشکمم می ذاشت و صدات می کرد . می شنیدی ؟؟؟ دیدی چقدر دوست داره ؟ همش می گفت : آروشا خاله اون تو تنهایی چیکار می کنی ؟ یکم قر بده خاله شاد بشه ؟

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 23 فروردين 1390 | نویسنده : پریسا
بازدید : 111 مرتبه

 یه مدت زیادی بود که دیگه سراغ نت نمی رفتم و نمی نوشتم . افکارم خیلی بهم ریخته بود . نمی دونستم باید چیکار کنم . 

یواش یواش دارم به زندگی عادی بر می گردم . البته عادیه عادی که نه . ولی خوب !!!! یکم خودم رو جمع و جور کردم . 

دلم می خواد واستون تعریف کنم تو این مدت که نبودم چه اتفاقات جالبی افتاد اما خیلی طولانی می شه فقط مهمترین ها رو براتون می گم . 

اول از همه خبری که خیلی منو خوشحال کرد . خداوند مهربون به من یه دختر داده . آره دخمل طلا . همه فامیل و آشنا و غریبه ها وقتی منو می دیدن می گفتن پسر داری ، قیافه ات به پسر می خوره ، شکمت مثل پسره، ........

 

اما وقتی اون بالا خدا تصمیم می گیره به هیچ کدوم از این حرفا نیست . باورتون نمی شه با تمام نظرات دیگران از اولش هم خودم می دونستم که دختره . وخیلی خیلی خیلی دوستش دارم . یعنی میمیرم واسش .

از وقتی فهمیدم یه دختره بلا تو شکم دارم دارم همش خرید می کنم و حالشو می برم . آخه قبلا می رفتم سیسمونی بخرم چشمم که به صورتی می خورد غش می کردم ولی نمی تونستم بخرم اما الان حسابی تلافی کردم . چون مامان نی نی یعنی خودم خیلی به پیشبند علاقه دارم تا حالا یه عالمه پیشبند واسش خریدم بچم کلکسیونر شده واسه خودش .



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 اسفند 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 167 مرتبه

 نفس مامان 

این روزها چقدر زود می گذره ! هر روز که جلوی آینه به خودم نگاه می کنم احساس می کنم تو داری بزرگ و بزرگ تر می شی . حتی الان دیگه بابا هم احساس می کنه که تو سمت راست مامی اتراق کردی . نمی دونم  الان داری چیکار می کنی ولی همچنان منتظر تکون خوردنت هستم و دوست دارم حسابی ورجه وورجه کنی . 

بوی عید رو می شه به خوبی احساس کرد همه در جنب و جوش هستند و تلاش می کنند که سال نو را با بهترینها شروع کنند . امسال من هم زودتر از هر سال شروع به کار کردم آخه امسال یه سال متفاوته و تو هم با مایی . 

دیروز هوا خیلی خوب بود و خانوادگی رفتیم طاق بستان (مکانی تاریخی در کرمانشاه)خیلی خوش گذشت . تازه  قبل از اون هم رفتیم و واست یه مورچه بزرگ خریدیم . چند تا عکس گرفتیم که تو هم یه کوچولو توش پیدایی . 

راستی مامان جون یه خبر خوب امروز وارد هفته 14 شدیم . مبارکه خوشکلم 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 154 مرتبه

شیرین مادر

یه دنیا حرف توی دلم دارم که می خوام بگم اما از کجا شروع کنم نمی دونم . امروز می خوام واست یه داستان بگم

یکی بود یکی نبود . صدای غرشی از آسمان بلند شد . شیشه ها شروع به لرزیدن کردند و دخترک کوچولوی تپلی با پای برهنه به سوی حیاط دوید و فریاد می زد : هبا بگو بابا بیا  مادر سراسیمه و هراسان کودک را در آغوش کشید و در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود به داخل خانه بازگشت اما نگاه دخترک هنوز به دنباله سفیدی که پشت هواپیما بود  دوخته شده بود . زنگ در به صدا در آمد . باز دختر کوچولوی ما بدو بدو می گفت : بابا بابا همین که در باز شد مادر گفت دخترم عمو اومده . اما دختر فقط می گفت بابا ! آخر او برایش شکلات می خرید با او بازی می کرد و بغلش می کرد و قصه می گفت خوب این یعنی بابا . بعد از یک روز دویدن و بازی کردن دخترک خسته در رختخواب خود منتظر قصه شد : مامان یه کاغذ آورد و شروع به خواندن کرد : اینم یه قصه که از تو سنگر برای دختر خوشکلم پریسا می نویسم : یکی بود یکی نبود  و دخترک آرام به خواب رفت .....

 

آره مامانی ما توی بد شرایطی بزرگ شدیم توی جنگ و در گیری و دلهره . همه اونایی که همسن مامی باشن می دونن من چی می گم . ولی الان که تو رو تو دلم دارم یه آرزو بیشتر ندارم و آرزوی من آرامش برای توه . عشق مامان دلم می خواد نسل شما مثل ما نباشه و خیلی در آرامش زندگی کنه .الان که به بابا و مامان خودم نگاه می کنم می بینم اونا بهترین و شیرین ترین لحظات در کنار هم بودن و دیدن بزرگ شدن بچه ها رو با یه عالمه استرس پشت سر گذاشتن.

پس آرزو می کنم همیشه شاد باشی و زندگی ات در آرامش سپری شود



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 28 بهمن 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 165 مرتبه

خوشکل مامان یه مدتی بود که هیچ احساسی نداشتم . اصلا احساس نمی کردم که تو دلمی . ولی دیروز به همراه بابا جون رفتیم سونو گرافی تا قیافه خوشکلتو ببینیم . الهی مامان فدات بشه وقتی تو مانیتور آقای دکتر دیدمت که داری یواش یواش وول می خوری داشتم ضعف می کردم . بابایی دوربین به دست می خواست عکس بگیره آقای دکتر گفت چقدر عجله داری؟؟ الان عکسشو بهتون میدم . !!!!!

بعدش یهویی گفت گوش کنین .

تلپ تلپ تلپ تلپ تلپ تلپ، اینقدر تند تند قلب کوچولوت میزد که خندمون گرفته بود .بابایی می گفت : آقای دکتر چند تاست ؟؟؟؟؟؟ دکتر گفت : می خوای چند تا باشه یه دونه است . خیالمون راحت شد که نی نیه ما یکی یه دونه است . آخه مامانی دلمون می خواد حسابی دوروبرت باشیم و رقیب نداشته باشی .

فدات بشه مامانت دوست داری عکس خودتو  ببینی ؟ ببین مامانی چقدری تو دلم بودی !!!!!!!!

 

نمی دونی از سونو گرافی تا خونه داشتم تو آسمونها پرواز می کردم . یه همسر مهربون کنارم نشسته بود و یه نی نی ناز نازی تو دلم و یه خونواده بی نظیر تو خونه منتظرم . وای خدای من دلم می خواد داد بزنم تا به گوشت برسه از تو خیلی ممنونم . خیلی بزرگی . این همه نعمت رو به من دادی ممنونم. تو این لحظه بزرگ زندگیم می خوام یه دعایی بکنم

ای خدای مهربون

خیلی از دوستام که تازه باهاشون آشنا شدم در انتظار یه نی نی نشستن . ازت می خوام به مقدس ترین چیزهایی که روی زمین وجود داره به عشقی که یه مادر به فرزندش  داره، به همه اونایی که منتظرن یه بچه خوب و سالم عطا کنی تا اونا هم طعم شیرین بچه دار شدن رو بچشن .

آمین

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 بهمن 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 129 مرتبه

عشق مامی ، نی نی کوچولوی خودم . نمی دونی مامان الان چقدر دلش تنگه .

بابایی ۴ روزه که رفته تهران ، گاهی پیش میومد که واسه کار تنهایی می رفت مسافرت و منم خونه می موندم و چون خونه مامانینا خیلی خوش می گذره اونجا دلم تنگ نمی شد .

اما این دفعه فرق می کنه .الان که بابایی نیست خیلی خیلی خیلی دلم واسش تنگ شده .گاهی میرم سرکمدش و یکی از لباسهاشو در میارم و چشمام رو می بندم و بو می کنم مثل اون موقع ها که نامزد بودیم . یه حس عجیبی تو وجودم می چرخه ، غرق رویاهام می شم و بیشتر دلم تنگ می شه . توی بارداری خیلی از مامانا به یه غذایی خیلی علاقه پیدا میکنن اما جالبه که من به بابایی علاقه بیش از حدی پیدا کردم . وقتی ازمن فاصله می گیره می خوام بمیرم . همیشه بابایی بعد از شام یه بوس آبدارم می کرد یکی چپ یکی راست بعدش می گفت اینم دسر خوشمزه من .  

دیشب که شام خوردیم خیلی دلم واسش تنگ شد . یادش بخیر اون روزایی که تو اصهان دانشجو بودیم و عاشق و معشوق تازه تازه نامزد شده بودیم . بارها با هم بیرون می رفتیم توی برف و سرما . یادمه پاهام یخ می زد . ولی ساعتها توی خیابونها قدم میزدیم زیر یه چتر و اینقدر با هم حرف می زدیم که اصلا متوجه گذر زمان نمی شدیم . آره مامانی . من و بابا دنیایی داشتیم .

وقتی شب نامزدیمون یه جشن بزرگ گرفت و با کلی شوق و ذوق مثل قدیمیا رفت و ریسه کرایه کرد و تو کوچه و تو حیاط لای درختا بست فهمیدم چقدر خوشحاله . منم خیلی خوشحال بودم . خلاصه مامی جان داستان عشق ما طولانیه .امشب بابا میاد خونه . منم باید برم واسش یه شام خوشمزه درست کنم و خودمو خوشکل کنم منتظرش باشم . عزیز مامان یه جمله رو می خوام بگم ناراحت نشی . یکی از دلیلهایی که تو رو خیلی دوست دارم به خاطر اینه که 

عاشق باباتم   











موضوع :
تاريخ : يکشنبه 17 بهمن 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 140 مرتبه

فندق من

چند روزه که با بابایی مشغول خونه تکونی عید هستیم و داریم اتاقت رو سبک می کنیم تا وسایلت جا بشه . دیروز بعد از کلی کار کردن وقتی خسته شدم رفتم رو بالکن تا یکم خستگیم در بره . منظره خیلی قشنگی داشت برف روی کوهها رو گرفته بود و پرندهها که چیزی واسه خوردن گیرشون نیومده بود تو آسمون بودن و سر و صدا می کردن .

پیش خودم داشتم فکر می کردم به اینکه واقعا من دارم مامان می شم ؟   

یعنی الان یه موجود زنده کوچولو تو دل من داره بزرگ می شه ؟   

امیدوارم لیاقت مادر شدن رو داشته باشم آخه مادر بودن خیلی مسئولیت سنگینیه . دوست دارم بهترین چیزای دنیا رو واست فراهم کنم . دوست دارم تمام وقتم رو واسه یادگیریت صرف کنم تا یه آدم موفق بشی .   

 











موضوع :
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 160 مرتبه
عزیز دل مامان

حالت خوبه ؟ جات راحته ؟ شنیدم دیگه یه قلب کوچولو داری که تند تند می زنه . اینم مدرکش

***********************************************************************************
سفر جالب هفتگی در بارداری
هفتۀ هشتم

هفتۀ هشتم حاملگی یا 6 هفته پس از لقاح ، جنین به طول 22 تا 24 میلی متر و وزن 3 گرم بوده و سر ، در مقایسه با تن ، کاملاً بزرگ است زیرا در چند هفتۀ اوّل حاملگی سر و مغز رشد بیشتری می‌کنند. در این هفته، قلب به طور کامل تشکیل شده و دارای 4 حفره یعنی 2 دهلیز و 2 بطن است و حدود180 مرتبه در دقیقه تپش دارد. در این زمان مغز و طناب نخاعی کامل است و در صورت جنین گوش‌ها ، چشم‌ها و لب بالایی ظاهر شده است. البته چشم‌ها از پوستی که بعد ها پلک را می‌سازد ، پوشیده شده و هنوز عملکرد کافی ندارند
 در این هفته ، گوش میانی برای حفظ تعادل و شنوایی تکامل می‌یابد. فک بالا و پایین کم کم به هم وصل شده و باعث باز و بسته شدن دهان و قدرت مکیدن و جویدن جنین در هفتۀ نهم می‌شوند.
  اواخر هفتۀ هشتم بارداری که دست ها تشکیل شده، انگشتان دست و پای جنین توسط پرده‌ای پوستی به هم متصل هستند.

 برگرفته از کتاب رافابس

 

**************************************************************

وقتی به بابایی گفتم کلی واست ذوق کرد . مخصوصا گفتم فک کوچولوت داره شکل می گیره . تعجب کرده بود می گفت : مگه نی نی الان تو دلت می تونه گاز بگیره ؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خلاصه یه چیزی رو یواشکی می گم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

من بابایی رو خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و اونم منو دوست داره حالا که تو وارد زندگیمون شدی احساس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم . راستی وقتی بزرگ شدی و یه مشکل داشتی چه بزرگ و چه کوچیک تنها جایی که می تونی به اون اطمینان کنی پیش باباییه . خیالت راحت باشه اون مثل یه کوه پشتیبانته .

خوب دیگه حالا یه چیزی نشونت می دم که ذوق کنی

تشک بازی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و یه دست لباس زمستونی واسه نی نی جون

و حالا بالش و پتو دور پیچ



موضوع :
تاريخ : شنبه 16 بهمن 1389 | نویسنده : پریسا
بازدید : 168 مرتبه
عزیز دل مامی :

نمیدونی که چقدر دلم می خواد ببینمت . همه نی نی ها وقتی کوچولو هستن و تو شکم ماماناشون خیلی اذیت می کنن . ولی تو خیلی بی آزاری . ساکت و مظلومی . احساس می کنم بچه آرومی هستی . مامانی یکم شیطونی کن . آخه خودم اصلا نی نیه شیطونی نبودم حالا دلم می خواد تو شیطون و آتیش پاره باشی . راستی بابایی همیشه می گه تو یه بچه شیرین زبونی .

هر چی که باشی خیلی دوستت داریم و خدا رو واسه اینکه تو رو به ما داده شکر می کنیم .

چند روز پیش بابایی رفته بود ماموریت همش زنگ می زد و احوال تو رو می پرسید . خودمونیم فسقلی خوب جا تو دلمون وا کردی ها .



موضوع :
درباره وبلاگ

من پریسا هستم وجونم به همسرم علی بسته است . الان یه فسقلی دارم که عاشقشم و تصمیم گرفتم تمام خاطراتم رو واسش بنویسم . تا بدونه چقدر مامانی دوستش داره

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 5 نفر
بازديدهاي امروز : 88 نفر
بازديدهاي ديروز : 112 نفر
بازدید هفته قبل : 200 نفر
كل بازديدها : 16927 نفر
امکانات جانبی