عشق مامان

عشق مامان

شیرین تر از جانم . دیشب با هم رفتیم نوبهار . اونجا خاله حسنا یه خیریه داشت که به نفع کودکان کار کمک جمع می کرد و صورت بچه ها رو نقاشی می کردن . تو هم که خیلی به کیتی علاقه داری سریع گفتی واست خاله کیتی بکشه . و این شد حاصل نقاشی . 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 7 دی 1395 ] [ 11:15 ] [ پریسا ]

دختر شیرین زبونم 

 

بابایی از وقتی کوچیک بودی تا همین الان یه ارتباط و حس خیلی متفاوتی نسبت به تو داره. حسی که از اعماق وجودشه. می دونم تو هم خیل دوسش داری. 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 ] [ 2:07 ] [ پریسا ]

دختر ناز نازیم 

امروز با نیکا کوچولو رفتیم مهمونی خیلی خوش گذشت. شما دو تا با هم خیلی جور شدین اما حیف که از هم خیلی دورین و هر از گاهی همدیگه رو می بینین. اما امیدوارم در اینده خواهران خوبی برای هم باشین. 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 ] [ 1:09 ] [ پریسا ]

نازدونه من

می دونم که خیلی وقته واست چیزی ننوشتم . آخه مامان یکم کاراش زیاد شده و وقت نداشت . البته امان از وایبر و .... که دیگه همون یه کوچولو وقتم پر می کنن . اما الان بعد از 6 ماه اومدم تا عکسای تولدت رو با تم هلو کیتی بذارم . امیدوارم که امسال هم تونسته باشم یه خاطره خوش واست به جا بذارم . امسال خودم خیلی هیجان داشتم اخه اولین سالی بود که خودت می فهمیدی هلو کیتی چیه و کلی ذوق کردی .

 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 ارديبهشت 1394 ] [ 15:56 ] [ پریسا ]

شیرین زبون مامان

امسال اولین سالیه که نوروز رو می فهمی . پارسال خیلی کوچیک بودی اما امسال از پند روز قبل از عید ماهی خریدیم و شمع روشن کردیم . با هم دیگه سفره هفت سین انداختیم و تزئین کردیم . عیدی گرفتی و کلی ذوق کردی . خوشحالم که عزیز کوچولویی مثل تو امسال در کنار ماست .

دوستت داریم .

در حال رنگ کردن تخم مرغ هفت سین . (البته به سبک کوبیسم همه تخم مرغ ها رو رنگ کردی )



[موضوع : ]
[ شنبه 23 فروردين 1393 ] [ 21:59 ] [ پریسا ]

خانوم کوچولوی مامان

همیشه فکر می کردم اگه با هم یه سفر طولانی و دور بریم خیلی اذیت بشم . اما تو دختر خوبی بودی و اصلا اذیتمون نکردی .

عزیز دلم تازه انگلیسی هم یاد گرفته بودی و خانوم هایی رو که می دیدی می گفتی hello: how are you ?

دبی 2014



[موضوع : ]
[ شنبه 23 فروردين 1393 ] [ 21:51 ] [ پریسا ]

آروشای مامان

امروز می خوام یکی از بهترین خبر های دنیا رو توی وبلاگت بنویسم . اونم به دنیا اومدن یه گل کوچولوی نازه .

بالاخره دختر خاله لی لی که منتطرش بودیم به دنیا اومد . قربونش برم خیلی نازه و خوشکله .

نمی دونی من چقدر خوشحالم که خاله شدم . آخه از بچگی خاله هام رو خیلی دوست داشتم و الان که خودم اله شدم یه احساس خوب و شیرین دارم . نمی تونم توصیفش کنم اما همین رو بدون که کمتر از احساس مادری نیست .

من عاشق لی لی بودم و هستم و حالا این عشقم در وجود نیکا کوچولو هم هست .

دوستتون دارم .

سعید جون و نیلوفر عزیزم امیدوارم سلامت و شاد در کنار هم باشین و گل کوچولوتون رو بزرگ کنین . دوستتون دارم .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 16 دی 1392 ] [ 0:29 ] [ پریسا ]

هندونه مامان

این سومین شب یلداییه که در کنار ما هستی عزیزم .

امسال یلدامون با همیشه فرق داشت . شب قبلش خونه ماماجی مهمون بودیم و شب یلدا رو تنها خودمون سه تایی خونه بودیم و جشن گرفتیم . هر چند که چون مریض بودی کسل و بد اخلاق بودی .

جای مامانی و بابایی و خاله لی لی خیلی خالی بود و منم خیلی دلم واسشون تنگ شد .

امیدوارم سال دیگه در کنار هم باشیم .

 



[موضوع : ]
[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 21:53 ] [ پریسا ]

جیگر طلای مامان

 

الان مدتیه که مامان از دستت راضیه . درسته که گاهی شیطونی می کنی اما در کل خیلی بزرگ شدی و حرفامونو می فهمی . وقتی کار بدی می کنی و منم ناراحت می شم بدو بدو یه لیوان آب واسم میاری و بوسم می کنی . قربونت برم آخه خیلی مهربونی .

دو اتفاق بزرگی که به تازگی افتاده که الان واست می گم .

اولیش اینکه دیگه هر شب مسواک می زنی .اونم با خمیر دندون و خیلی هم به این کار علاقه داری

دومیش اینکه (یکم بی ادبیه ببخشید) دیگه خبری از پوشک نیست و خودت خبرشو می دی و اگه بیرون باشیم می تونی نگرش داری تا به یه جای مناسب برسیم .

 

راستی یه خبر دیگه هم اینکه دو تا دندون آسیاب تازه هم اون ته در آوردی .


البته بابت کار های جدیدت هم جایزه واست گرفتیم .

من و باباجون خیلی دوست داریم و از دیدن بزرگ شدنت لذت می بریم .



[موضوع : ]
[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 16:55 ] [ پریسا ]

پیشی ملوس مامان

دیروز رفتیم خونه ماماجی تو حیاط یه میله گیر آورده بودی و مثل یه گربه می خواستی بالا بری

 



[موضوع : ]
[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 14:59 ] [ پریسا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من پریسا هستم وجونم به همسرم علی بسته است . الان یه فسقلی دارم که عاشقشم و تصمیم گرفتم تمام خاطراتم رو واسش بنویسم . تا بدونه چقدر مامانی دوستش داره
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 72
بازدید دیروز : 28
بازدید هفته گذشته : 72
کل بازدید : 130252
امکانات وب